سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
با من نگاه كن تا . . . سكوت
سلام . . .
از دیار آفتابی ام آمده بودم برای شکستن هنجار های بیهوده ولی من هم نتونستم بشکنم هنجار های بیهوده زاییده ی ذهن بیمارعاقلان رو . . .
و پیوند بزنم سفیدی آفتاب رو به سیاهی مطلق سه نقطه مرگ . . .
اومدم تا بمونم و همراه با تک تک ِ شماها سه نقطه ها رو به جای اینکه سکوت کنم جیغ بزنم ولی این سه نقطه های مرگ اخرش فقط به سکوتی ختم میشن که . . .
می خواستم قانون شکن باشم اما انگار بعضی قانونا رو نمی شه شکست . . .
انگار نمی شه وقتی که همه خفه شدن تو جیغ بزنی چون اونوقت بقیه . . .
می خوام خودمو گول بزنم که راهمو خودم انتخاب کردم پس منم همپای بقیه خفه می شم تا
. . . مرگ
خفقانی که ناشی از مرگ ِ لذت بخشه پس به برگه های دفترم خیره خیره نگاه می کنم و بدون اینکه لب هام حرکتی کنند رد سه نقطه هایم را میگیرم تا برسم به
. . . سکوت
و اما حرف من به شما دوستای خوبم که با نظراتتون به اوج می رم . . .
می دونم قلبی دارید به وسعت ِ هفت دریا و بی نهایت آسمون پس بهتون حق می دم که دلتون برای شب آفتابی تنگ نشه پس
خداحافظ همین حالا...

پ.ن : چند وقتی ِ که از آقای بابایی خبر ندارم و حس میکنم دوست ندارن که هم صدا با ما جیغ بزنن و قانون هارو بشکنن...
بنابراین بهتره شما ارتباط مستقیم باهاشون داشته باشید فکر میکنم نظر خودشون هم همین باشه . . .
این طوری می تونید از انجمن ها و جلساتی که ایشون شرکت میکنن مطلع بشید و دیدار حضوری باهاشون داشته باشید . . .
فکر میکنم شنیدن ِ کارای شاعری مثل آقای بابایی با صدای خودشون شور انگیز تر و لذت بخش تر باشه . . .
برای دیدن آقای بابایی کلیک کنید . . . ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت توسط : شب آفتابی
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
مازوخیست..
"مازوخیست"
دوباره پر کن پیکمو میخوام برم هوایی شم
می خوام بیام رو قله ی چشمای تو خدا یی شم
سبحان َ رَبّ اَل به چشات قسم که من زمینی ام
فـَزتّ ربَّ ال به دلت تو آسمون می بینی ام
میتونی با نگاه من پل بزنی به آسمون
قدم بزاری رو چشام زل بزنی به کهکشون
حتی می تونی با لبام اسم ِ من صدا کنی
اشهد اَنَّ لا جز دلم چیزی ندارم وا کنی
بعضی شبا تو کوچه پس کوچه ی چشمات گم می شم
همه می گن روانیه مضحکه ی مردم می شم
آره منم یه آدم ِ روانیه این جامعم
قسم به دستای خدا من به همینم قانعم
دوباره پرکن پیکتو تو هم باید هوایی شی
میخوای بیای رو قله ی چشمای من خدایی شی
تقدیم به "الف.ب"
**~* ( (¯`·._سیاوش بابایی _.·´¯) )*~* *

"silent"
نگاه نکن به من عزیز ممکنه چشمات خسته شه
صدا نکن اسم ِ منو نزار لبات وابسته شه
یه وقت ازم دلگیر نش بهت میگم دوست دارم
بهت میگم بعضی شبا پا توی رویات میذارم
درسته من عاشقتم ولی اینو جایی نگو
شاید خجالت بکشی با من نکن بگو مگو
یه وقت نخوای تو شادیات منو شریکت بدونی
با غمو غصه هات خوشم اگه تو پیشم بمونی
اگه یه وقت خواستی بری
باهام خدافظی نکن
هر چی دلت می خواد بگو
فقط باهام بازی نکن
تقدیم به "الف.ب"
**~* ( (¯`·._سیاوش بابایی _.·´¯) )*~* *

شب آفتابی: باز هم طبق معمول چیزی ندارم بگم جز اینکه فقط از تک تکِ دوستایی که میان اینجا نظراتشون رو برامون ( نمیگم تا همیشه ) تا وقتی که سه نقطه مرگ و جیغ هایی که باید میزدیم و میزنیم و وجود داره به یادگار میذارن بی اراده و بی اختیار تشکر کنم....
و اینکه من وقتی یه حرفی میزنم به اون حرف اعتقاد دارم اینکه گفتم غزل های آقای بابایی محشرن جدی گفتم ... آقای بابایی جهان بینی خودشو داره جهان بینی ای که اگه بری توی بطنش واقعا قشنگه... هرکسی میتونه نسبت به دید خودش نظرشو بگه
ما که نمیخوایم نظر دیکته ی شده ی دیگران رو برای هم تکرار کنیم؟ما میخوایم خودمون به شناخت چیزایی که بهشون اعتقاد داریم برسیم...و رسیدن به این اعتقاد واقعا قشنگه حتی اگه مخالفای زیادی داشته باشه ... نظرت چیه؟؟؟
باز هم ممنون از همه ی دوستای خوبی که هم اینجا تنهام نذاشتن هم توی آفتاب . . .
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت توسط : شب آفتابی
سه شنبه هشتم خرداد 1386
تابوت...
"تابوت"
تابوت می سازم تا بوق ِ سگ با تو
اما نمی دونم من مرده ام یا تو
تا بو تو حس کردن تابوت ها مردن
این جا تبانی شد نعش ِ منو خوردن
در ها رو می بندم یک پنجره بازه
این جا صدای مرگ همرا با سازه
من گورمو کندم این آخرین باره
نعش ِ منو بردار پشت ِ یه دیواره
تابوت می سازی تا بوق ِ سگ با من
حتی ندونستی تو مرده ای یا من
بوق ِ سگا ول شد این جا پر از رازه
گوری که من توشم انگار رو بازه
گرگای این گله از بره می ترسن
حتی نفهمیدم تو بره ای یا من
تا بو مو حس کردی با من نرقصیدی
گفتی که این عطر و دست یه زن دیدی
**~* ( (¯`·._سیاوش بابایی _.·´¯) )*~* *
تقدیم به sh

"مهتاب"
با بوسه از لبهات من خواب می بینم
در گیر مهتابم بیدار می شینم
چشمامو می بندم چشماتو می بندی
انگار می خندم انگار می خندی
با ماهی ِ مهتاب تو تنگ ِ اقیانوس
می لرزه شب حتی از وحشت ِ فانوس
با فاجعه در گیر لبریز از بوسه
با مرگ همبازی دیوار می پوسه
خط ِ شبو گم کن تصویر سازی کن
من نیستم امشب با ماه بازی کن
بیدار شو مهتاب شب بی تو می میره
تصویر ِ من بی تو با مرگ درگیره
**~* ( (¯`·._سیاوش بابایی و مهدی موسوی میر کلایی _.·´¯) )*~* *
تقدیم به الف.ب
********

شب آفتابی: توی پست قبلی به دلیل حواس پرتی ِ من یک بیت از غزل حجاب کلمه هاش جابجا شده بود و همین باعث شد که چند تا از دوستای خوبمون خرده به آقای بابایی بگیرید لازم دونستم همین جا از آقای بابایی معذرت خواهی کنم و قول میدم که دیگه تکرار نشه و این اشتباهات تایپی برای بار اول و اخرم باشه...
و هم اینکه از همه دوستانی که به سه نقطه مرگ سر میزنن و نظرات ِ زیباشون رو برامون به یادگار میزارن وبه خاطر دقتِشون تشکر کنم...
*کامنت آقای بابایی رو هم که لطف کردن سر زدن رو هم میتونید توی پست ِ قبل بینید...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت توسط : شب آفتابی
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386
زندگی...
"زندگی"
باری سوار ِ گرده ی مردم نکرده ایم
خود را به نعمتی گذرا گم نکرده ایم
گر در تنور دست ِ تهی پیش برده ایم
یک جو طمع به حرمت ِ گندم نکرده ایم
جنگل گواه باش اگر خانه سرد بود
یک شاخه از درخت ِ تو هیزم نکرده ایم
مارا به جرم ِ آینه بودن شکسته اند
زیرا به روی رنگ تبسم نکرده ایم
دریای شور بخت ِ صبوریمو سال ها
طوفان کشیده ایم و تلاطم نکرده ایم
ما بی نماز گر چه جهنم خریده ایم
بی آب مانده ایم و تیمم نکردهایم
**~* ( (¯`·._سیاوش بابایی _.·´¯) )*~* *
"حجاب"
از روی آسمان خجلم ماه ِ شب متاب
شرمنده ام زدارو درختان ِ بی حجاب
هیزم نگاه جنگلیش عاشقانه است
با تک نگاه ِ هرزه کجا رفت بی شتاب
جنگل مقدس است نگاهش غریبه نیست
اما نگاه ِ تیز تبر نیست بی جواب
وقتی درخت هیزم ِ عریان ِ هر شب است
دیگر نیاز مند نبودی به انتخاب
آنگونه روح ِ منظره ها را شکسته اند
حتی نگاه ِ پنجره هم میشود کباب
ای حس ِ جاودانه ام ای بودن ِ شگفت
بغض مرا بپوش تو ای مورد ِ خطاب
**~* ( (¯`·._سیاوش بابایی _.·´¯) )*~* *
شب آفتابی : امیدوارم خوشتون بیاد به جرات می تونم بگم غزل های آقای بابایی واقعا محشره کلماتی رو به کار می برن که فقط مختص ِ خودشونه و با اینکه سه تا بیشتر از غزلاشونو نشنیدم ولی با این حال چشم بسته بی اختیار فریاد میزنم که عالیه ....و توی ِ دلم تحسینشون میکنم....
و اینکه ممنونم از دوستای خوبی که به اینجا سر میزنن و نظراتشونو برامون به یادگار میذارن....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت توسط : شب آفتابی
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386
رئيس قبيله...
قبیله
با کی دارم حرف میزنم میشه اینو بهم بگین؟
شما همه به جون ِ من فقط یه مشت مترسکین
آدمکای بی بته یه مشت اراذل ادعا
دلم میخواد اینو بگم بعضی شبا میشین خدا
با کی دارم حرف میزنم بیاد ببینم چهره شو
بیاد و چش تو چش بگم الفبای پرنده اشو
بیاد بشینه روبه روم چند مرده حلاج ِ منه
آقا خانوم هیچی نگید حرفای ما تن به تنه
با کی دارم حرف میزنم حرفی ندارید بزنید
یه مشت پلنگ صورتی وقتش گورو بکنید
خانوم ببخشید با شمام چادرتون چرا کج ِ
آقا سیبیلات کو کولات هر کی میاد با ما لج ِ
حرفی ندارم بزنم فقط یه نخ سیگار میخوام
دکمه رو با شصتت بزن گفته بودم خودم میام
با کسی حرفی نمیزنم فقط اینو بهم بگین
شما هنوز آدمکین شما هنوز مترسکین
**~* ( (¯`·._سیاوش بابایی _.·´¯) )*~* *

رئیس قبیله
با تیکه های من و تو برجارو میسازن
تو بازی های قبیله ماها رو میبازن
حلال میشه تو کافه یه استکان ویسکی
حروم میشه غذا خوردن ِ تو با هر کی
فضای ذهنتو با آسیاب می سابن
شنود میشه تمام ِ مکالمات ِ من
کبوترا همه اینجا کلاغ میمیرن
تا رد ِ پای خدارو تو شهر می بینن
با تیکه های من و تو برجارو که ساختن
دوتا گلوله حروم ِ من و تو که باختن
**~* ( (¯`·._سیاوش بابایی _.·´¯) )*~* *
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت توسط : شب آفتابی
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386
توهم...
"توهم"
یه توهم یه گلوله , منو کشته هم قبیله
زنی که سه چهار تا مرد ِ یه زن ِ نژاد اصیله
روی پینه های دستش , خط خطی یه چیز نوشته
جای دست خط ِ خدا با مهر و امضای فرشته
یه توهم , یه توقف , یه نژاد ِ آریایی
کوچه پس کوچه غریبه , ته ِ بن بست ِ خدایی
دوتا لب رو هم نشستن , زبونا قسم نخوردن
چار تا آیینه که خوابن یا شاید ایستاده مُردن
یه توهم یه پلان ِ , صدا نه دوربین نه کات ِ
قصه سکانس آخر, شعر شاخه نبات ِ
یه توهم توی آیینه , زن و کشته ته دنیا
مردی که سه چهار تا زن داشت , مردی از نژاد رویا
**~* ( (¯`·._سیاوش بابایی _.·´¯) )*~* *
تقدیم به همه

"گرگ"
منم همون که به جای یه گرگ بره شده
دلم برای تو و گرگها یه ذره شده
برو با ذهن ِ خرابت منو مجسم کن
میخوام به من بگن وحشی منو مصمم کن
فقط یه بار یه نخ و از تنم بده دستم
میشم یه بره ی گرگ و همیشه هم مستم
صدای زوزه ی ماه و برام بخون با حس
میشم مجسمه ی تو به رنگ ِ وحشی ِ مس
منم همون که به جای یه گرگ بره شده
دلم برای خودم و گرگها یه ذره شده
**~* ( (¯`·._سیاوش بابایی _.·´¯) )*~* *
تقدیم به حضرت رسول یونان
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت توسط : شب آفتابی
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386
علامت سوال ...
۱
هر روز پنجره خودش را ها میکند
تا وقتی تو رد میشوی تمام خودش
را در چشمانت احساس کند
زیبای زمستان
*****
۲
که می گوید زمین گرد است
زمین سه ضلعی است
دو ضلعش تویی و تک ضلع دیگرش
حوای بدون من
****
۳
انگشتها راه می روند روی میز چوبی
انتظار هم به ساعت نگاه می کند
تو که آمدی دیرتر از آنی بود
که من به دنیا بیایم
****
۴
همیشه یادت باشد
اگر نگاه نکنی , نگاهت می کنند
اگر زمزمه نکنی , زمزمه می شوی
و اگر همراه نباشی , همراهیت می کنند
به گـــــــــــــــــــــور
****
۵
حوا که سیب را گاز زد , آدم زمینی شد
آدم که زمینی شد
حوا تا ابد بهشتی...
****
۶
کسی خودش را به من هدیه داد
و من هم به او ,هدیه ای بزرگ
شخص دیگری
****

۷
و تو همانی که با من خسته شدن را یاد گرفتی
و مرا به دوش ِ خودم سپردی
انتظار مرده است و هنوز هم نبضهایمان
با هم در گیرو دارند
بِمیـــــــــــــــر , مُــــــــــــــردم
****
۸
کتابخانه ام حتی جای اسمت را هم ندارد
اما تمام اتاقم را با ,کتابهای تو
گــــــــــــرم می کنم
****
۹
صدای تیک تاک ِ ساعت به فضای مغزم هجور می برد
ولی هنــــــــــــــــــــــــوز
خودم را درون ِ پنجره میبینم و به سمفونی ِ باران گوش میدهم
تا تـــــــــــــــــــــــــــــو.....
****
۱۰
صدای خنده ی همسایه ها زجه آوار می شود
با نگاه خاکریزه ی دستانش هوار می شود
و در انزوای سه کنج ِ آسمانیش
هنوز سفره را دوتا می چیند...
****
۱۱
سيگار را روي پلك راست ِ چشمم
خاموش می کنم
تا از نزدیک, فقط تورا تک ببینم...
****
۱۲
منم ,آزادم کنید
از این چهار چوب
حتی با یک سنگ
پنجره ام ...
**~* ( (¯`·._سیاوش بابایی _.·´¯) )*~* *
پ.ن: چند تا از کارای سپید رو براتون گذاشتم بخونید و لذت ببرید ....
بچه هایی که میخوان دیدار حضوری با آقای بابایی داشته باشن میتون دوشنبه ها کانون ترانه مهر (انجمن فکری فرهنگی نوجوانان) از ساعت ۱۷تا ۱۹ حضور داشته باشن...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت توسط : شب آفتابی
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386
بن بست
کوچه پس کوچه ی چشمات واسه من خیلی غریبه
خط ِ عابر ِ پیاده تو کوچه خیلی عجیبه؟
مردمی نداره اینجا شهر ِ چشمات مرده انگار
هر طرف که پا میذارم چیزی نیست اِلا یه دیوار
سایتون سنگین ِ وزنش چشاتون روزی نداره
یا شاید روزا کوتاه ِ که همش شبا بیداره
می گما بارون رو دیدی؟ تا حالا یه ابرو چیدی؟
بی خیال گریه که کردی؟ دستای ماه ُ که دیدی؟
تو خودت گفتی که یک بار لپ ِ مهتاب و کشیدی
دیگه بات کاری ندارم هر چی هستی هر کی هستی
نه با تو نه شهر چشمات حتی چشمامو نخواستی
کوچه پس کوچه ی چشمات هنوزم واسم غریبه
هنوزم واسم سواله
خط ِ عابر ِ پیاده تو کوچه خیلی عجیبه؟
**~* ( (¯`·._سیاوش بابایی _.·´¯) )*~* *
"تقدیم به علی رضا دهرویه"

سگا ثانیه به ثانیه حفظن
صدای ِ زوزه ی خمپاره ها رو
فقط موشای پیرو چندش اور
میونبُر میزنن این جاده هارو
یه مُشت خاک ِ دعا خونده یه گوله
دوتا پوکه یه پیشونی پُر از من
قسم خوردم قسم خورده خدا مُرد
دلت با چی خوشه با عشق مردن
بیا پاشو ببین گرگای شهرو
لباس بره ها مانکن نقابا
پاشو عکس خدا رو پاره کردن
ببین با عشق مردن این عقابا
تمومه وقتتون وقت اضافه
دوتا دو یک یک هفت پنج سه یک
الان ساله هزارو سیصدو ماست
گذشته بیست و هفت سال
سه دو یک صدا دوربین پلان بیست و هفتم
بگو اینجا لب ِ مرزه ته ِ خط
بریز افکارتو تو ذهنه مردم
نترس از ادمای ضد ِ مثبت
سگا ثانیه به ثانیه مُردن
صدا ی زوزه ی خمپاره ترکید
سه چهار تا دست و پا تشویق هورا
صدای قهقهه مای گاد خندید
**~* ( (¯`·._سیاوش بابایی _.·´¯) )*~* *
"تقدیم به داریوش اقبالی"
پ.ن: راستشو بخواید قدرت ِ انتخاب از این همه کاری که خالق ِ اثر در اختیارم گذاشته تا هر کدوم رو که دوست داشتم براتون بزارم واقعا خيلي سخته كه بخواي از بين چند تا گل خيلي خوشبو فقط يكي رو انتخاب كني... جالب اینجاست که اکثر کارای ایشون تقدیمی هستن کاری که کمتر بقیه شاعرا انجام میدن حالا تو پستای بعدی خودتون متوجه میشید... بخونید و می دونم لذت می برید ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت توسط : شب آفتابی
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
شبای آفتابی تا لحظه ی با شکوه ٍ . . . مرگ
حتی صدای هق هق ِ ساعت مُجاب شد
ته مانده های ذهن ِ تو هَم آسیاب شد
من ماندم ُ توهم ِ یک شهر ِ بی غزل
اینجا صدای زوزه ی گرگ انتخاب شد
**~* ( (¯`·._سیاوش بابایی _.·´¯) )*~* *
.jpg)
سلام . . .
از دیار آفتابی ام آمده ام با قلبی طوفانی تا خودم را به شب پیوند بزنم
تا از روشنایی آفتابم کم کنم و به نور ستارگان نورانی شب اضافه
تا لمس کنم حس ِ یه شاعر رو حتی توی تاریکی ِ شبهایی که روشنه
تا حس کنم سه نقطه های مرگ رو یکی برای رسیدن و دوتا هم برای نرسیدن
تا همراه سه نقطه های مرگ با تو و همراه ِ تو جیغ بزنم...
فقط یه ذره می ترسم از اینکه می تونم به شب و ستاره هاش عادت کنم یا نه؟
آخه از اول تا الان هر موقع آفتاب بوده شب در رفته
حتی شب نمی تونه غروب دل انگیز ِ آفتاب رو درک کنه
همونطور که آفتاب نمی تونه هوای گرگ و میش رو حس کنه
دیگه ترسیدن نداره که بسه . . .
از اول ِ کار ترسیدن معنی و مفهومی نداره حداقل واسه من
سیاوش ِ عزیز امیدوارم بتونم فضایی رو درست کنم که لیاقتِ شما و کارای زیبای شما رو داشته باشه
وبتونم برق رضایت رو توی سیاهی ِ چشمات ببینم...
شاید بتونم بشکنم هنجارهای بیهوده زاییده ذهن ِ بیمار ِ عاقلان رو ...
و پیوند بزنم سفیدی ِ آفتاب رو به سیاهی ِ چشمان ِ تو تا لحظه ی با شکوه
. . . مرگ
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت توسط : شب آفتابی